تبليغاتX
نووه دارو(شب زنده دار)

نووه دارو(شب زنده دار)

جهان بیمارورنجوراست

زمزمه هایه یک لال...

 

پايان سختي هاي دنيا باز هم سختي ست
ما زنده ايم و زندگي معناي بدبختي ست
(مهدي موسوي)

 

فقط یه شعر...(شایدهم همه چیز!):

 

از بس که امروز و فردا کردم

ازبس که کارهای نابجا-بجا کردم

مثل سوزن گم شدم در کاه دانیِ زمین

هی نگاه به اینجا-به آنجا کردم

با رفیق ونارفیق یکسان بودم

 با ندار و دارا مدارا کردم

من چوب نه از دست زمانه٫خوردم...

از اینکه اعتماد بی جا کردم

معشوقه ام شک کرد به حرفهای رقیبانم

مقصرمنم٫که به رقیب هم وفا کردم!

 بخاطر مادرم٫ پدرم٫ برادرم

باحرف دلِ خودم ٫دعواکردم

هی دندان بجگر٫شکستم آخراما

از بس که با این زندگی تا کردم

کاش می دیدید زیر پایتان را ...

قبل ازله شدن٫هی خداخدا کردم

از زبانم مو٫از سرم دود درآمد

از بس که التماس به "ندا"کردم

مثل پلاستیکی٫خودم را آخر

درآسمان خاکیِ این شهررهاکردم

 

 

 حرف آخر اززبون قیصر عزیزم:

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است.............

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 23:6  توسط sanaz  | 

خسته م

حس وحالم خوش نیست همه چیم داغونه

یکی باید باشه تو رو بر گردونه

گم وگورم،دورم،گیج وویجم،خسته م

بسکه پای پلکمو،به دل دربستم

حس وحالم خوش نیست،اصلا حس وحالم خوش نیست،بخدا حس وحالم خوش نیست،آی مردم... من حس وحالم خوش نیست.

هی ...ساناز داد نزن.کسی به دادت نمیرسه.همه رفتن.همه دارن زندگی شونو میکنن.کسی بی کا نیست بیاد به شروورهایه تو اهمیت بده....ول کن...میدونم که تنها دلخوشیت این دنیایه مجازی بود ولی حالا دیگه توی دنیایه مجازی هم توفراموش شدی...همه ساناز رو فراموش کردن...

من چم شده؟من، خودم،زندگیم،دنیام داغون شده....دیگه هیچی ازم نمونده....من که رفتی همه چی رو با خودت بردم....یکی باید باشه ومنو برگردونه...وگرنه...وگرنه...کاش یه فرشته بیاد وتورو برگردونه...

دست وپام بسته است،گیر کردم،گفتی که دردسر درست نکنم...*تو گفتی*وگرنه من هرگز این ذلت، این زندگی پوچه بدون *خودم*رو نمیپذیرفتم.....هرگز...

چقد تنهایی بده....حال تو هم اینه؟!!!!....

گفتی که میتونی بری امابغض تو دستاتو برام رو کرد/ماهردوازرفتن پشیمونیم!جون دوتامون زودتربرگرد

                                                                                                                     ۲۵باند

 خیییییییییییییلی حرف دارم ولی نمیتونم بنویسم.نمیتونم باکلمات ساده بیانشون کنم.

فردایاپس فردا میریم بیشه.امیدوارم بمیرم واز این زندگی راحت بشم وبرنگردم اندیمشک:

هی راه میروم٬فکرمیکنم٬زور میزنم

هی میزنم به در به دیوار به گورمیزنم

بایدبدوم ...بروم ...سر بزنم به...

دارم حرف از فاصله های خیلی دور میزنم

پی نوشت:دلم داره می میره.....

پی نوشت:سلام مهندس شیرین...چطوری بی مرام؟یه زنگی بهم بزن...منتظرتم...خوش حالم کردی...خوش باش.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 19:50  توسط sanaz  | 

کانت

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اونقدر دورم از تو که دنیا غراموشم شده

اینروزا خیلی داغونم.از همه ی ذرات هوا هر لحظه درد داره افسرده و دیوونه م میکنم و توی اینروزا که شونه هام هم نیستن که مرحم دردم بشن رو اووردم به خوشبینی و.....

تنها ذهن نیست که خود را با چیزها تطبیق می دهد ، چیزها نیز با ذهن انطباق پیدا می کنند.

این یعنی اینکه توی بدترین وضعیت هم اگه دیدمون به مسعله رو عوض کنیم.هویت اون مشکل رو هم عوض کردیم ودیگه مشکل نیست بلکه یه فرصت میشه برامون.کار  سختیه ولی ارزشش رو داره.من جدای از همه بدبختی ها ومشکلاتم اونقدر ارزش هایه وجودی دارم که بخاطرشون شرایطمومثبت کنم.

من با فلسفه کانت و طبق تجربه های فلسفی خودم توی سال 89 (خدا بیامرز) می تونم بگم که مشکلات و مباحث جزیی و فردی جهان رو میشه با گسترش یا عوض کردن عینک ذهنمان (یا همون دیدگاهمون) تا حدودی شناخت و حل کرد.

و اما مسائلی مثل : خدا وجود داره ؟ جهان از کی خلق شد ؟ چطور ؟ اخر دنیا کجاست ؟ روح ادم واقعا نمیمیره ؟ و ... و ... و..

منم مثل کات معتقدم به اینگونه موضوعات نمیشه شناخت قطعی پیدا کرد . ولی باز هم مثل کانت نمیتونم فراموششون کنم . در این موارد عقل بالاتر از فهم قرار دارد مثلا وقتی می پرسیم جهان متناهی یا نا متناهی ؟ داریم دنبال کلیت می گردیم که خودمان یه جز ناچیز از او کلیتیم به همین دلیل هرگز نمیتونیم از اون کلیت کاملا سر در بیاریم.چرا ؟ چون عینک ذهن به چشم داریم .

به زبان ساده تر بگم:تمام اعتقادات، باورهای عامیانه،باورهای شخصی،عادت ها،الگوهاوروش هایه زندگیه ارثی(افکاری که از حضرت آدم تاحالا هنوز هستن)کتاب های آموزش زندگی،صدراه برای شادی(هزار راه برای آب خوردن!!!!!)وووووووووو

در جواب این سوالات همیشه دو دیدگاه متضاد وجود دارد که به یه اندازه و به تشخیص عقلمان محتمل یا نامحتمل اند.

و در ادامه کانت میگه : آنجا که پای عقل و تجربه می لنگند خلایی پدید می آید که می توان با ایمان پر کرد.

دارم فکر می کنم برای یه زندگی بر اساس اخلاق (با شخصیت) واجبه که فرض کنیم خدا وجود داره و انسان اختیار زندگی خودش رو داره .

پس کانت گفت: فرض وجود خدا یک ضرورت اخلاقیست و این اخلاقیات کانت بود.

 

 خب دیگه حرفایه سخت سخت رو میذارم کنار.میدونید....ولش کن....خیییییلی حرف دارم.دلم لک زده که مثه قدیما بشینم و با خودم کنجاربرم وبحث های فلسفی واین چیزا بکنم ولی حال این روزام توی کلمه ونثر نمیگنجه ومطمعنم که هیچ کس علاقه ای به درک کردن دردهای عجیب ودنیای غریب من نی ست وترجیح میدم این روزا رو همچنان سکوت کنم وتنها باشم .اصلا حافظ حرف منو بهتر از خودم میزنه :

ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز/کان سوخته را جان شد واواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند/کان را که خبر شد خبری باز نیامد

 

عینک ذهن تو ادراک حسی تو را از هستی محدود می کند . هر چه میبینی بخشی از جهان پیرامون توست ، اما نحوه دیدنت بستگی دارد به عینک که به افکارت زدی پس نمی توانی بگویی جهان (مثلا : ) قرمز است اگر چه دریافت حسی تو بوسیله عینکت جهان را قرمز نشان بدهد .

بین ""شیء یا افراد با هویت خودشان (در نفس خودشان)"" و "" شیء یا افراد در نظر من و شما "" تماییز وجود دارد ، چون ما ادراک حسی و عقلی مان به عنوان یک انسان ناقص است هیچگاه نمی توانیم شناخت قطعی از حقیقت اشیاء یا افراد داشته باشیم.

""عینک ذهن"" ما همون چیزی که برای فهم ما و دانسته های ما حد و حصر تعیین می کند.

 

دوس داشتم این شعرها رو شاعرایی نقد کنن که همیشه دوستی شون توی قلبم میمونه.دوس داشتم توی انجمن خودم میخوندمشون وبا بچه ها توی تلخی وشیرینیشون سهیم میشدم.میدونم همیشه شعر خوانیم افتضاح بود ولی....

گرکسی وصف او ز من پرسد /بی دل از بی نشان چه گوید باز

عاشقان کشتگان معشوق اند/برنیاید ز کشتگان آواز

حالا اینم شعرام.اینا دنیایه من ان.شعر همراه وهمنفس وهم دل وهم درد وتنها کسیه که بامنه.آره شعر همه کسه منه:

شعر اول:

 

بزرگتر از دهانم

تنها شده ام

آنقدر که از گلویم بالا نمی آید...

بغض

چیز خطرناکی ست

وقتی تمام زندگی ات باشد

باشد،

دهانم را میبندم

تا نبینند

هرروز صبح

دلتنگی ام را

دم حجله می کُشم

                                     ۱۳۹۰/۱/۱۵

 

دارم از دست خودم میروم

نمک نداشت برایم

حتی شوره زار.

شورش را در آورده بود خدا

احسَنت گفت

به به بد بخت الخالقین

من بودم...

همان اَ/حسنی

که از دست خودش رفت

به جای بیابان

سربه شوره زار

زدم

زیر گریه

                 آخرای فروردین۹۰

 

 

دیگه بسته.من خودم هم از شعرام وخودم کلافه ام.بقول شاعر:

{من اویی بودم

که میخواست برای خودش زندگی کند

اما بادها

انقدر در زندگی اش ابر وزاندند

که دیگر روی خورشید را ندید}

 

روزها دارن به راحتی،خیلی سخت میگذرن.یعنی من دارم به راحتی روزای خیلی سخت رو میگذرونم.هرروز سخت تروسخت تر میشه وسختی ودرد روز ها مثه یه تابع صعودی ریاضی که هر روز که تموم میشه وفکر میکنی به جواب رسیدی ولی فردا همیشه یه روز سخت تر از دیروزه ودیروز همون فردایی بوده که سخت تر ازدیروزش بودهو هر روز همون فرداست که از دیروزسخت تره وامروز همون فردایی بود که از دیروزم سخت تر بودوفردا هم یقینا یه روزیه که از امروز که از دیروز سخت تربود سخت تره ومن گیر کردم بین این همه درد وسخختر واین همه سختیه "بیشتر تر".قاطی کردم.ازخودم بیخود شدم.شدم یه گلوله درد با روپوش انسان.انگار همه ی زندگی برا من فقط توی درد خلاصه شده.تنها درده که ثابته .درد وسختی جاودانه است.....همیشگیه....

 اگر مغز انسان اونقدر ساده می بود که ما از اون سردر می آوردیم الان اونقدر احمق بودیم که هیچ از اون سردر نمی اوردیم.

من از کانت یاد گرفتم به عنوان یک انسان نباید انتظار داشته باشیم که بتونیم بفهمیم چی هستیم.شاید بتونیم بفهمیم که گل یا حشره چیه ولی هرگز نمیتونیم خودمون رو بفهمیم (به علت عینک محدود کننده افکارمون) و از درک خودمون سختر درک کائنات و خدا و آفرینش است.

شک توی زندگی ما رو وادار میکنه به بسیاری از مسائل مهم زندگی از نو فکر کنیم و فرصت پیدا کردن معناهای باارزشتری برای وجودمون بدست بیاریم.

 

پ.ن:

لا اقل این روزا درد تنها چیزیه که باعث میشه باورکنم که یه روزی وجود داشتی وهمه ی زندگی یه خواب نبوده.

 پ.ن:

منتظر نقد و نظرهای سازندتون هستم

پ.ن:

همینجا از همه عذرخواهی میکنم و میگم که فعلا فعلا ها به دلایل بسیار زیاد اجتماعی و سیاسی! نمیتونم بیام و ازتون دعوت کنم ، هر کس خودش اومد دعوته...موفق باشید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 21:21  توسط sanaz  | 

با سانسور فراوان مینویسم!

از سال جدید فقط یه شعر دارم از خودم ویه فال از حافظ.

شعرم حرفای سال گذشته مو میگه:

زیر پای غصه هایم

علف سبز شد

روی این سفره ی هفت سین

که یعنی یک سین

یک سال گذشت

حالا...

هنوز هم یک سین روی سفره دارم...

...ویک مرد

که پای سبزه هایم

یعنی پای غصه هایم

مانده است

 با تمام حرف های پشت سرم

پشت سرم...



واین هم از فالم که حرف سال جدیدمو میزنه:


به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد

ترادر این سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند

کسی به حسن وملاحت به یار ما نرسد

هزار نقد به بازار کاینات آرند

یکی به سکه ی صاحب عیار ما نرسد

هزار نقش برآید زکلک صنع ویکی

به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

دریغ قافله ی امن کانچنان رفتند

که گردشان به هوای دیارمانرسد

دلا زخبث حسودان مرنج و واثق مباش

که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

چنان بزی که اگرخاک ره شوی کس را

غبار خاطری از رهگذار ما نرسد

بسوخت حا فظ وترسم که شرح قصه ی او

به سمع پادشه کامکار ما نرسد


پ.ن:من از خودم خبر ندارم....

 

پس دهم چی؟دهم که تولدمه...تو که *نباشم*(نباشی)٬من ۱۷ ساله *نمی شی*!!!

پ.ن:چکارکنم؟کسی بیاد ومنو از درد زنده بودن ولی زندگی نکردن نجات بده...کمک...

پ.ن:به سمع پادشه کامکار ما نمیرسد...الکی داد نزن...

پ.ن:برای اینکه کسی ناراحت نشه یا گله نکنه باید بگم که:من توی این پست به هزار دلیل بی دلیل از هیچ کس دعوت نکردم...هروقت برگشتم به زندگی٬سرفرصت٬هم حرفامو کامل میکنم ٬هم از دل همه درمیارم...

پ.ن:من که مغضوب علیه همه ی شهر شدم

باصراطی که به تو راست نشدقهرشدم

این روزا با کل دنیا قهرم...حتی با نفس هام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 فروردین1390ساعت 21:48  توسط sanaz  | 

هرجاچراغی روشنه از ترس تنها بودنه/ای ترس تنهایی من...اینجاچراغی روشنه

 

 

میدونم که هنوز خیلی ازتاریکی مونده...نمیدونم کی قراره تموم بشه.نمیدونم.

من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو/

اونقدر سوسو میزنم٬ شایدیه شب دیدی منو

 

این اتفاقیه که توی یه ماهه گذشته بیش از ۳۰بار تجربه اش کردم.هیشکی تجربه های منو تجربه نکردوندیدوحتی نخواست بشنوه.هرکی میخوادتجربه کنه...بفرما:...

۴۸ساعته چشم رو هم نذاشتم.به زور قهوه وکافئین هنوز بیدارم.کوله مو برمیدارم.درحالی که نمیدونم از چی کلافه باشم...غصه ی چی روبخورم وبه حال کدوم دردم گریه کنم وبه فکر کدوم مشکل باشم ودغدغه ی کدوم فردارو داشته باشم...دقیقا باهمین حال وهواها٬کارت ورود به جلسه مو برمیدارم واز وسط دادو هوار های مامان وبابام رد میشم وخودمو از پله ها پرت میکنم پایین وگوشه ی صندلی عقب تاکسی میشینم وگم میشم توی خودم ومیمیرم توی زندگی(خدایا...یعنی میشه این تاکسی بره به نا کجا آباد٬یا تا همیشه بره٬یا منو ببره به بهشت گمشده).گل های بلوار هنوز رشد میکنن ومردم هنوز بهم زل میزنن ولی دردمو نمیفهمن ودردمو نمیخونن ومن هنوز تنهاام وتو هنوز تنهایی وما هنوز نمیتونیم تنها نباشیم.باهم باشیم.هم باشیم.خودمون باشیم.......

حیاط خانه ی ما تنهاست

کسی بفکر گلها نیست

کسی بفکرما هی ها نیست

وهیچ کس نمیخواهد باور کند

که قلب باغچه دارد میمیرد

که ذهن باغچه دارد کم کم٬ازخاطرات سبز تهی میشود...

چه فایده اگه انسان باشی ولی حق زندگی نداشته باشی.چه فایده اگه زنده باشی ولی زندگی نکنی.چه فایده اگه برای زنده بودنت دلیل داشته باشی ولی دلیل زنده بودنت رونداشته باشی.چه فایده اگه تمام وجودت پراز زیبایی وزندگی وشادی وعشق باشه ولی نتونی ابرازشون کنی٬نتونی به خودت ودیگران ببخشیشون.خوب بودن به چه درد میخوره وقتی وجود نداره.فرش صداقت دلمو کجا٬پیش کی٬پهن کنم که لگدمالش نکنه٬روش پانذاره وبهش انگ نزنه.

فلسفه ی وجودمو٬معنی زندگیمو٬حرفمو٬خواسته مو٬فکرمو باکدوم٬توی کدوم فلسفه شرح بدم که همه بفهمن.

کجا برم از دست فاصله ها.

چی بگم ازخودم که خودم نیستم.نمیشناسم بخدا خودمو دیگه.

زندگی هنوز اونی نیست که باید باشه ومن هنوز به خودم میگم:عشق تنها انگیزه ی آفرینش بود پس میتونه تنها انگیزه ی ادامه وتلاش باشه.ومیتونه تنها انگیزه ی پایان ومقصد باشه.

من هنوز دارم تمرین میکنم٬تمرین دوست داشتن.

 

فعلا برم تمرین حسابان بکنم وگرنه ترم دوم هم مثه ترم اول نمرات درخشان میگیرم.(اینم خودش یه جور تمرین دوست داشتنه.باور کنید!)

پی نوشت:

اگه واقعا حرفامو فهمیدید فقط بگید که تمرین حسابان چه طور میتونه یه جور تمرین برای دوست داشتن باشه...هرکی بگه٬هرجای دنیا که باشه٬یه هدیه ی بززززززززززرگ پیش من داره(اُ براره..برشکست شدم!!!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 17:42  توسط sanaz  | 

من ماده ی تاریک ام

قسمت دوم مقاله ی "ما این بودیم ما این نیستیم"تکمیل شده توسط آقای حسن تافی:

همیشه گفتم عشق انگیزه ی آفرینشه.هیچ قدرتی نمیتونست خدارو وادارکنه دست به همچین کار خطرناکی بزنه(خلقت بشر)

خداعاشق شده بود.اما معشوق نداشت.بعد...خدایه عاشق میخواست.بایدکسی میبود که عاشق خدابشه.خیلیا عاشقش بودن.فرشته ها.اجرام آسمانی.ذرات.کوه ها وخیلیای دیگه.اما...نه عاشقش نبودن.عشق یه تناقضه(طبق این اصل:عشق یه تناقضه.عاشق میخواد مالک معشوقه اش باشه و اون فقط مال خودش باشه ولی از طرف دیگه دوست داره معشوقه اش بامیل خودش دوسش داشته باشه که دراین صورت معشوقه اش باید آزاد باشه.یه تناقض درونی.میتونید اینو حل کنید...معشوقه ات مال خودت نباشه ولی دوست داشته باشه یا مال خودت باشه ولی به میل خودش دوسش دوست نداشته باشه).

.....واونایی که خدارودوس داشتن آزاد نبودن به میل خودشون عبادت نمیکردن.نمیتونستن سر پیچی کنن.نمیتونستن دوست نداشته باشن.باید کسی یاچیزی روخلق میکردتا به میل خودش"تسلیم"خدابشه واین یه ریسک بزرگ بود یا یه اشتباه زیبا که خدا مرتکبش شد.وصبح روز هفتم خدا دست به کار ذخلقت "انسان"شد.

موجودی عجیب تر وپیچیده تراز خود خدا.زاییده ی ذهنیت عاشق خدا.وتجسم نیاز خدا به دوست داشته شدن.کسی نمیدونه اونروز غروب که خدا تنها بالای کوه نشسته بود.به چی فکرمیکرد.کیو صدامیکرد.توی اون تهایی عظیم ومرگبار خدا به کی میگفت:...چکنم؟چ ک ن م؟....که جوابش آفرینش بشر بود.

همه ی آفرینش دیدن که خدا نیمه های شب درحالی که آهنگی غمگین رو زیر لب زمزمه میکرد از کوه پایین اومد واز چشماش شراره ی کشنده ای بیرون میزد.لبهاش در اثر تصمیمی قاطع به هم فشرده شده بود.به نقطه ای در منتها الیه صحرای عدم نگاه میکردوهیچ کس نفهمید توی دل بزرگ ودردمندش چی میگذره...بعدها...فاموریات قدحا...که انسان نسبت به خدایش ناسپاس وستم کار است.(داره میمیره دلم واسه مخمل چشات/همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات)

اون شب هیچ موجودی جرات خوابیدن نداشت.همه منتظر بودن ببینن چه اتفاقی می افته.با اینکه زمان معنا نداشت.اما خورشید با عجله به سمت افق بالا اومد تا ببینن "روز هفتم"...همین که دنیا مریی شد...خدارودیدن که روی یه تخته سنگ بزرگ نشسته.تپش قلبش ناگهان توی فضا موج انداخت.دود سیگارش توی چشم خورشید رفت وباد به سرفه افتاد.غمی موهوم وامیدی ناچشیده همه رو منگ کرده بود.بعدخدابلند شد وبه طبقه ی نهم رفت. طبقه ی هشتم که هنوز خالی بود بین جهان آفرینش وخدا فاصله انداخته بود.حتا جبرییل تا طبقه ی هفتم بیشتر نمیتونست بره....

خدارفت واما پشت سرش...پشت سرش...(خدایا چطوری بگم؟!)

.....یه قطره اشک

به پاکی شبنم صبحگاهی.به روشنی طلوع. به غمگینی غروب.به مهربونی مادر. به تلخی تریاک.به بزرگی دل عاشق.به کوچیکی دنیا.ساده..مثل یه دختر روستایی.شیرین مثه بوسه.وحشتناک مثه عاشق نبودن.تسکین دهنده مثه سیگار. سبک مثه رویا.نوید دهنده مثه بارون های اردیبهشتی....عاشقانه مثه خودت.

یه قطره مثه...ازچشم خداسرازیرشدوجلوی چشم همه روی خاک ریخت.جهان درحیرتی ابدی فرو رفت.تا چندساعت بعد(ساعت؟)کسی خداروندید.

روز هفتم داشت به نیمه میرسیدوهمه ی هستی(وجودوعدم)نگران ومنتظر...که صدای آذرخش وار خدا همه رو میخکوب کرد.

خدابود وموجودی در برابرش.

اما این خدا خدای همیشگی نبود.چشماش جور دیگه ای برق میزد.صداش آهنگ دیگه ای داشت.هیچ کدوم ازموجودات اون روز واون لحظه رو فراموش نکردن...اون لحظه که خدابا غروز وشادی گفت:

فتبارک الله باحسن الخالقین.

مگه این موجود جدید واین آفریده ی جدید کیبود که خدا اینقدبخاطرش خوشحال بودشادی بچه گانه  وجست خیز های بچه گانه خدا همه رو سرحال ودلواپس کرده بود.

ادامه دارد...

هم اکنون به ادامه ی من گوش کنید:

یه سوال:از کجا آمده ام ؟

آمدنم بهر چه بود؟

به کجا میروم آخر؟ننمایی وطنم؟

از حال من که جویا بشید میتونم بگم:حالمان بد نیست غم کم میخوریم/کم که نه.هرروز کم کم میخوریم

آب میخواهم سرابم میدهند/عشق میورزم عذابم میدهند

من نمیدانم کجا رفتم به خواب/ازچ بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند/بی گناهی بودم ودلارم زدند

این شعر رو خیلی دوس دارم.حرف دلمو میزنه.نمیشه حرف نزنیم.سلام نکنیم.سوال نپرسیم.جواب ندیم.قضاوت نکنیم.درس نخونیم.اخبارگوش ندیم وووو....فقط شعربخونیم.شعربنویسیم...

یه نگاه به قفسه ی کتابا می اندازم..نمیشه همهی درسا رو توی قالب شعر بخونیم.بیه مثنوی دارم مینویسم با همین موضوع ولی فعلا وزنش مشکل داره باید متعادلش کنم.

انتشارات گاج امسال توی قسمت سخن ناشر اول همه ی کتاباش یه شعر نوشته.من هم فقط همون قسمت سخن ناشر روخوندم.این یکی خیلی جالب بود:

داد نزن

دود هوانکن

ازتکه چوب های اطرافت قایق نساز

کتاب

تنها نجات دهنده ی تو

ازجزیره ی تنهایی ست

دارم سعی میکنم همه ی زندگی رو توی شعر حل کنم.نه.شعررو حل کنم توی زندگی.همه ی قوانین همه ی تناقضات همه همه ی بدی ها همهی خوبی ها همه چیز رو باید با شعر حل کنم.شماروهم درجریان میذارم...!

راستی...ایروزهایا باید به قول آقای مکوندی همش تشکر کنیم یامثه من که کلی معذرت بدهکارم(هرچندطلب کاریم بیشتره)یه معذرت خواهی بزرگ به همهی بچه های انجمن وهمهی استاد ها ودوستایی که من با حضور نداشتنم مایوسشون کردم ولی توی زندگی برای افراد ضعیفی مثه من همیشه اجبار هایه اجتناب ناپذیری وجود داره که.....ولش.شما فقط ببخشید.وتمام.

راستی:پس من کی شاعر میشم؟!؟!...

پرم از غزل های نوشته نشده...پس کی؟شما نمیدونید؟!!!!

 

پی نوشت:

۱:مقاله ی ما این بودیم ما این نیستیم"نوشته ی آقای حسن تافی.ازشاعرای خوب اندیمشک.میتونید به وبشون سربزنید واز شعرای بسیار زیباشون استفاده کنید.

من منتظر نظرشما هم راجع به آفرینش هستم.راستی..داستان آفرینش شما چیه؟

۲:برای ندا...دوستت دارم وبعد از تو هیچ دوستی نمیتونم داشته باشم.برات آواز میخونم.به کهکشان گوش کن عزیزم...الهی شاد باشی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آذر1389ساعت 22:16  توسط sanaz  | 

مااین بودیم/مااین نیستیم

فقط درحقیقت پردازی واثبات پوچ است که فکردچارتعصب نمیشود.هیچ گونه تعصبی درکار نیست.هیچ محدودیتی وجودندارد.بی انتها وبه قولی لاینتناهی ست.حقیقت همین است:پوچ.

ایناین جمله روسه ماه پیش نوشتم.درست نمیگم اما راست میگم.

بوی گندم مال من/هرچی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من/هرچی می کارم مال تو

امروز چندشنبه است؟ازقرار معلوم پنج شنبه.ساعت چنده؟عقربه ها میگن۲:۳۰.نه۱۴:۳۰.چندمه؟تقویم میگه بیستم.چه سالی؟۱۳۸۹.

باشه.

همه ی اینا یعنی چی؟یعنی اینکه من یه گوشه ازتاریخ چندمیلیون ساله ی دنیا ایستادم.نه نشستم....ببخشید.دراز کشیدم ودارم چیز مینویسم.

خب این یعنی چی؟یعنی اینکه من وجود دارم.بعدش؟یعنی وجودمن روی تاریخ.فیزیک.جامعه.ماده وشاید ادبیات تا ثیر میذاره.

که چی بشه؟راستی که چی بشه؟کدوم تاریخ؟کی گفته تاریخ ما درسته؟کی می تونه ثابت کنه چی درسته؟

این قافله ی عمر عجب میگذرد/دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟!/پیش آر پیاله راکه شب میگذرد

من یه وجود نامفهوم ودرک نشدنی توی دنیای پرنده ها وآدم ها هستم.

من یه موجودمزاحم ویه مهمون ناخونده توی فضای ریتمیک وهماهنگ "سازها"وموسیقی کیهان هستم.

"بودن من"مورچه هاروآزار میده.توی خیابون که راه میرم پاروی سایه ها میذارم.من سطح هوارو خراش میدم.باعث وحشت گنجشک ها میشم. با آبروی کلاغ ها بازی می کنم.روی ستاره ها اسم میذارم(مثلن اسم منو گذاشته:بی نظیر)کلمه ها رو با نگاهم آلوده میکنم. عشق روبا آرزو کردن ضایع میکنم.

راستی درخت ها در مورد من چی فکر میکنن؟گربه ها چی؟وقتی بی دلیل دنبالشون میکنم؟نظر موجودات فضایی در مورد من چیه وقتی با شعله سیگارم شبو زخمی میکنه؟

"همه ی دنیا یک سمفونی صلح بود...اگرخدا در پایان روز ششم دست از کار میکشید"

اماروز هفتمی هم بود.صبح روز هفتم خدا دست به کار شد...دست به ک ا ر شد.د س ت ب ک ا ر ش د.دس تب کار شد.چرا این کلمه اینجوریه؟!!!یه جوریه.دست دست دست دست دست دست بببببببببببببککککککککککاااااااااااااااااااااررررررررررررررررر شددددددددددددد.اصلن ب من چ ه؟

خلاصه:خدا دست بکار شد.

اصلن یه جور دیگه می گم:

روز هفتم،صبح روز هفتم خدا بیدار شد.یه نگاه به دور و ورش ،همه چیز عالی بود. قشنگ بودن،رنگ ها،نت ها،کلمه ها، صداها، شکل ها، موج ها،...همه چیز عالی بود.رفت بالای کوه المپ نشست،""""چقدر زیبا بود آفرینش.""""اما مثل خودش نبود.درحدواندازه ی خودش نبود.صدای بال فرشته ها مزاحم سکوتش بود.رنگ ها چشمش رو میزد.شرشر بارون نمیذاشت تمرکز کنه.

روزگارم گرچه با می وخم است/هفت دریا گریه برحالم کم است

هفت دریا میخروشم تا ابد/وسعت ویرانی ام جام جم است

توی فضا صدای "سبحان الله.سبحان الله"کلافه اش کرده بود.از زمین وآسمون وجهنم وبهشت وکوفت وزهر ماردیگه ای خسته بود.صدای لوس وبیمزه .تکراری"الحمدلک"توی گوشش می پیچید.دیگه حوصله اش سر رفته بود.دلش گرفته بود.پشتش روبه آفرینش کرد،بی صدا وآروم،آروم وبی صدا....یه گریه ی موهوم وراز گونه کرد.بزرگترین ودردناک ترین غم های عالم به دلش چنگ انداخته بود.کی میتونه تصور کنه اون لحظه بالای اون کوه،دور از چشم همه ی افرینش.چه غمی توی دل خدا بود؟؟؟؟تصور کن بالاتر از ،همه شگفتی ها ومعماها،بالاتر از کهکشان هاوسیاه چاله ها، بالاتر از دنیای لوس وسرد فرشته ها،،بالاتر از آسمان ها.بالاتر ازجایی که جبرعیل بالهاشو پهن کرده روی زمین وکتاب دعاشو دست گرفته ومدام تکرار میکنه"الهم...الهم...الهم..."بالاتر از صف های طولانی فرشتگان مقرب که هفتاد هزار سال درحال سجده ان...بالا بالا بالا....باتلای یه کوه که نوک قله اش توی فضا گم شده...خدا نشسته...تنها...یه سیگار لای انگشتش داره میسوزه واشکاش....

توی دلش چی میگه؟خداتوی دلش چی میگه؟چی میگه؟ چه میگوید؟

مثلن میگه ""خدایا چه کنم؟""همه ی دنیا همچین موقعی ازیه نفر میپرسن چه کنم؟بیشترشون از خدامیپرسن؟خدا از کی میپرسه؟(چ ک نم؟)

***

خدا کلی درد کشید تا تقسیم شدو تبدیل شد به آدم.آدما باید همون دردها رو بکشن تا خدابشن.تاخودشون بشن.تا به هم برگردن...!

***

ادامه دارد جریان انسان وخدا.تابعد/یعنی کسی درسایه ات سر بگذاردوبمیرد.

بوی گندم مال من/ هرچی که دارم مال من

یه وجب خاک مال من/هرچی میکارم مال من

...

وحالا شعر...

شعرم،ولی یک باب کم دارم*شب ها که هی مهتاب کم دارم

سردم دراین شبهای سرد وسخت*یخچالم ویک آف/تاب کم دارم

کلا من خیلی کم دارم ولی خیلی هم زیاد دارم.یه شعر دارم مال دوران گندزدن به امتحانا:

برای بار سومه،با آخره، باتوئه.../رفتارت این روزا چقدرگوهه

نبود حواسم،نبودکه غایبی خوردم/هندوونه نه،این دفعه طالبی خوردم

هی دادوبی داد کردم براش/گنجشک بی چاره هم از خداش

هی خدا خدا کرد که شاید خوابه/کتاب کبری هنوز روی تابه

خدا،خدانشد،کتاب من گیجه/گورپدر فلسفه ی نیچه

چه شود..نهیلیسم وهندسه/از طرف بچه ها تقلبی میرسه

فوقش بایفتم،شعروتک ماده/این یکی هم یه آرزوی برباده

هوای خونه مون کثیف نه خفه س/حرف های منطقی پدر،اوفه ود داس

نهایتش حرف شعرو یه سیگار/منم خدای فلسفه ی بیکار

همه چیز آرومه،خیالت تخت/نترس پک آخره بد بخت

نترس نشون بده که هنوز مردی/هنوزم مثله اون روزا سردی

برای همیشه عوض کن خودت رو/خدایی؟!یه با بشکن بتت رو

بیا به دنیایی که سنگ روی سنگ بند نیست/بگیر دلم رو.نپرس کیلویی چند،نیست

نپرس که چرا نوشتی ومی بخشی/مگه تو روانپزشک این بخشی؟

علاقه لیست نکن که فاکتور هم زیاده/آااااااای...ببین زخمم چقدرحاده

اینبارضدحال نه،خودم روزدم برات/کسی که ایستاده ای دردورترین کرات

 

 

پی نوشت:

نوشته های قرمز ازمن نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 17:39  توسط sanaz  | 

lost

دوتااسم دو خاطره دونقطه چين

دوتا دور افتاده ي تنها نشین

اين منم  با دواسم  با دو خاطره وهزارنقطه چين...!

اين منم با دو دورافتاده  با كيلومترها تنها نشيني...!

اين منم بااسم هايي كه بين من وخودم حك شدن.باخاطره هايي كه بين من وخودم اتفاق افتادن و نقطه چين هايي كه بين من و............................................................................................خودم حكومت ميكنن!با دو اسمه دور افتاده از من وخودم.با دو بي نهايت.نه.بادو نهايت تنها نشيني كنار من و خودم.

باتو ام....با خودت...آره..خود خودم...با منم:

به انتظار تصويرتو

اين دفتر خالي

                 تاچند

 تا چند

        ورق خواهد خورد؟

به قول عزرازيل:

هرگز نخواهم رسيد

به بي نهايت درد...

                     به

                       آغاز

                            آرامش!

اصلا مشكل همين جاست.همين كه هرگز نخواهم رسيد.همين گير كردن ابدي پشت بي نهايت درد.همينstop شدن.همين كه به رود خانه به مرز بي نهايت درد رسيدم ولي... ولي پلي برام نمونده كه برم به آغاز آرامش.همه روخراب كردم.تخريب كردم.زدم.شكوندم وووبهانه اي يا دليلي ندارم كه باهاش پل بسازم.مصاله اي يا ابزاري يا خميري از يه چيز باارزش ندارم كه پل بسازم.همه روپرت دادم.بي ارزش بودن. نميذاشتن با اينجا برسم. به بي نهايت درد.چرا؟آخه چرانميتونم به آرامش برسم.اصلا آغاز آرامش همين بي نهايته.همين  كه من روي مرز درد نشستم وعاشقانه به مرزهاي آرامش خيره شدم.همين فاصله بين مرز من وخودم.همين نگاهي كه معلق مونده بين درد وآرامش.بين من وخودم.بين من وخودم. من وخودم. من.خودم.خودم.من.چرا ما ما نميشيم.اين فاصله چند هزارم ميلي متري چرا اينقدر زياده.چرا دوريم اين فاصله بين مرگ وزندگي. بين دردوآرامس.بايد پلي زد به آرامش.به اون طرف رود خونه.به مرگ.واژه اي مقدس وسرشاراز عشق وزندگي.جاذبه زمين اجازه نمي داد شازده كوچولو به گلش برسه.مجبور شد از جسمش جدابشه.بشه يه ستاره.بره و در قالبي ديگه از طبيعت.ازطبيعتي كه دروجودخودش وگلش جاري بود.بهش برسه.ولي منكه شا زده كوشولو نيستم.من شاناز كوشولو ام.پس من چطور به گلم برسم.جوابي نيست جز مرگ.ولي يه سوال تلخ تر وبيجوابتد:اگه من گلم روگم كرده باشم چي؟اگه يادم رفته باشا كه گل سرخ بوديا سفيد چي؟اگه يادم رفته باشه كه دوستش داشتم وبايد برگردم چي؟اگه...آره من يادم رفته چي رو گم كردم.كجاگم كردم.وچرابايد پيداش كنم.ولي...ولي من هر لحظه ميدونم كه گم شدم.ميدونم يه جايي ديگه ام.هرچي خودمو ميزنم وميكشم يادم نمياد ولي هرگز هم فراموش نميكنم.هرگز فراموشم نميشي.هرگزفراموشم نمي شم.هرگز...اين درد مشترك من وخودمه.دردماست.نمي فهميد چي ميگم؟حق داري.چون خودم هم نمي فهمم .خودم هم درك نميكنم ولي بازهم فراموشم نميشه.تابحال شده به يه چيزي فكركنيد ولي انگار اين شما نيستيد كه فكر ميكنيد.فكرتون فكرميكنه.فكرتون درك ميكنه.كرتون ميبينه.ولي شما لالو كر وكور فقط از حاصل فكري كه نميدونيد چيه رنج ميبريد.شما هرگز فراموشتون نميشه ولي بياد نمياريد.هميشه توي فكرتون باهاش درگيريد ولي نميتونيد فكر كنيد!عجيبه.كمي زيادي غير ملموسه.قبل از بي نهايت درد من فرمانرواي واقعي فكروتخيلم بودم ولي چه فايده؟فكرم منحدم وتجزيه شده وتخيلم كه باهاش تخيل ميساختم رسده به ديدار بي تصويري به تابلوي آخر خط...حالاچي؟...چقدر راجع به ابن زمان حال دوگانه ي من وخودم حرف زدن سخته...اين نتيجه ي احساسي از احساسات گذشته نيست.اين حال يه نتيجه فكريه.شايدذهني.بي باوري باورم شده.بي ذهني ذهنم شده. بي كسي كس وكارم شده.روحم بي پروا شده.سر تخيلم به سقف خورده.به بي تصوري وبي تصويري رسيدم.بي صدايي.بي حسي. سكوت  فكرم در اثر شكستن ديوار صوتيه.در نهايت آرامش وسط گرد بادم.بي حركت روي بزرگترين سونامي.سرد ويخ زده زير طوفان خورشيدي.آه....!

تو آهنگ سكوت تو به دنبال يه تسكينم

صدايي تو جهانم نيست فقط تصوير ميبينم

اين شعر ها وكلمه ها رو از بي كلمه گي بيرون كشيدم.بيايد وبي كلمه گي رو نقدكنيد:

 

                                                                                      تقديم به صادق هدايت

                                                                   به اينروزاي من ونداوعمو.دنياي بوف كوري

فكركن خيابان هاي پاريس

دست در دست...

با ر ا ن

كه معشوقه ات را

آب برد

دنيارا.

ازاين كه هميشه باتوست

اين كه جاي تو ايستاده

بخواه بخوابد

به آسمان برگردد

 

من شماراجايي ديده ام

جايي كه...

شايدهنوز نديده ام!

 

 

كار دوم:

 

 

 

دنياروي پلك هايم

بالاوپايين ميشود

اين زندگي               

سرعت گير شده

گير كرده ام چند ساله ام!

كم ميكنم خودم را

پشت چراغ قرمز داد ميزنم:

سه تا صد...

بازخريدارندارداين دردها

باز لنگه كفش ها

باز بادمجان هاي زير دل

گيركرده پايم

دستم به دامن ستاره ها نميرسد

برايت لاله ميچينم

كم خون كن دلم را

پشت اين آسمان سياه بخت

مثله من

قايم شو.

شايد چشم باز كنيم و

زندگي ازخواب....

                        بپريم؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 18:18  توسط sanaz  | 

هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!................................

آخیش!امتحان ها تموم شدن.بابا افسردگی گرفتم پای این کتابا.بعد از امتحان ها مجور شدم یه مسافرت یه هفته ای برم  که اولش خیلی بد بود چون مجبور شدم یه قرار خیلی مهم روبه هم بزنم ولی بعدش جبران شد چون اونجا موقعیت های خوبی پیش اومد که پیشرفت روحی یابهتره بگم فکری من کمک کرد.الان یه ماه میشه که هیچ شعرجدیدی نگفتم انگار نمیتونم هم شعر بگم هم زندگی کنم.شعر برای من یه چیزی بالا تر از زندگیه واز زندگی جدانیست.شعرتوی زندگی شروع میشه ولی توی زندگی تموم نمیشه.دنیای شعر منو میبره منواز خودم وزندگیم میگیره بهجاهای عمیق میبره بالا میبره پایین میاره میزنه میکشه میخوره ....شعربامن زندگی میکنه نه من باشعر زندگی میکنم شاید هم من زندگی میکنم برای شعر!

این تقریبا آخرین کارمه.تقدیم به آدم ها وزندگیشون وشعرهاشون:

به مقابله با آدم های سرد معتادند

درجامعه ای که به اصل ترد معتادند

به تردشدن وپرت شدن وافتادن

به سرنوشت تلخ یک فرد معتادند

دربهاروتابستان وپائیزوزمستان

به همیشه ی یک برگ زرد معتادند

به هم خانگی کسی که خانه ای نداشت

کسی که انسانیت خرج کرد معتادند

به بیراهه رفتند و هوایی شدند

به کوچکی وآشفتگی یک گرد معتادند

به سایه روشن هاو به تاریکی

به بوف کور یک مرد معتادند

هوای پائیزوصدای سکوت دارند

تاانتهای زندگی به درد معتادند

 

منتظرنقدونظراتتون هستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 22:49  توسط sanaz  | 

دچار

سلام به همه وشاید هیچ!

دیراومدم با عذروبهانه اومدم اومدم اجازه بگیرم  یه مدت یا شاید خیلی مدت غایب باشم اومدم اجازه بگیرم که بمیرم.امتحان هام دارن شروع میشن وتا12خرداد نمیتونم آپ شم برام سخته آخه فقط اینجا توی این وبه که من اروم کنارخودم میشینم وحرفهایی میزنم ازجنس نگفتن ولی خوب حالا زیاد به دل نگیرید چشم هم بزنید تموم میشه(یه دروغ گنده)یه شعرتقدیمتون تابعد...

دنیا  در حا ل  ا نحدام  ا ست و

مادرم دچارگریه های مدام است و

نوجوانی که مست دردها شده

پدر درگیر قسط های وام است و

 

رفتم

برید

بریم

رفتیم که دچار زنده گی بشیم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 17:15  توسط sanaz  |